رضا قليخان هدايت
1622
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا ياد باد آن شب كان شمسهء خوبان طراز * بطرب داشت مرا تا بگه بانگ نماز گه بصحبت بر من با بر او بستى عهد * گه ببوسه لب من با لب او گفتى راز من چو مظلومان از سلسلهء نوشروان * اندر آويخته زان سلسلهء زلف دراز خيره گشتى مه كانماه بمى بردى لب * روز گشتى شب كان زلف ز رخ كردى باز او هواى دل من جسته و من صحبت او * من نوازندهء او گشته و او رودنواز بينى آن روز نوازيدن با چندين كبر * بينى آن شعر سراييدن با چندين ناز گر مرا بخت مساعد بود از دولت شاه * همچنان شب كه گذشته است شبى سازم باز و له ايضا سرو ساقى و ماه رودنواز * پردهيى بسته در ره شهناز زخمهء رودزن نه پست و نه تيز * زلف ساقى نه كوته و نه دراز مجلسى خوب و خسروانىوار * از سخنچين تهى و از غماز بوستانى ز لاله و سوسن * همچو روى تذرو سينهء باز دوستانى مساعد و يكدل * كه توان گفت پيش ايشان راز ماهرويى نشانده اندر پيش * خوشزبان و موافق و دمساز جعد او بر پرند كشتىگير * زلف او بر حرير چوگانباز بادهيى چون گلاب روشن و تلخ * مانده در خم ز گاه آدم باز از چنين مجلس و چنين باده * هيچ زاهد مرا ندارد باز و له ايضا چه فسون ساختند باز و چه رنگ * آسمان كبود و آب چو رنگ كه دگرگون شدند و ديگرسان * به نهاد و بخوى و گونه و رنگ آن شد از ابر همچو سينهء غرم * وين [ از برگ ] همچو پشت پلنگ زير ابر اندر آسمان خورشيد * خيره همچون در آب تيره نهنگ